به دلم قول داده ام


كه هیچ وقت


اسیر هر بیگانه ای نشوم 



شاه كلید قلبم را فقط به كسی هدیه میكنم كه



حداقل پا روی قلب شكسته نگذارد 

 
کارم از یکی بود یکی نبود گذشته من وسط قصه گم شده ام!

 
ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﺯﯾﺮ ﺩﻭﺵ ﺑﻪ ﮐﺎﺷﯽ ﻫﺎﯼ ﺣﻤﻮﻡ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯿﺸﯽ . . . !
ﻏﺬﺍﺗﻮ ﺳﺮﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ . . .
ﺻﺒﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺷﺎﻡ ، ﻧﺎﻫﺎﺭﻭ ﻧﺼﻒ ﺷﺐ !
ﻟﺒﺎﺳﺎﺕ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﻨﺖ ﻧﻤﯿﺎﺩ . . .
ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﻗﯿﭽﯽ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ !
ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ
ﺍﻭﻧﻮ ﺣﻔﻆ ﻧﻤﯿﺸﯽ . . . !
ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﻋﻼﻣﺖ ﺳﻮﺍﻻﯼ ﺗﻮ ﻓﮑﺮﺗﻮ ﻣﯿﺸﻤﺮﯼ . . .
ﺗﺎ ﺁﺧﺮﺵ ﺭﻭ ﺑﺎﻟﺶ ﺧﯿﺴﺖ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﺑﺒﺮﻩ !
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺁﺩﻣﯽ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﻩ . . .
ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺁﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ !
ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯽ ﭼﯿﻪ ؟!
ﻋﺠﯿﺐ ﺩﻟﺘﻨﮕﻢ . . .
ﻭﺍﺳﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻋﺠﯿﺐ ﺩﻟﺘﻨﮕﻢ ﻣﯽ ﺷﺪﯼ . . . !


 

 حکایت زندگیم شنیدنیست. . .

 

من عاشق او بودم او عاشق او . . .


 


قلبم راشکستن شما میدانید چرا..........

 

حال درخت سروی را دارم که سال ها در برابر طوفان های سهمگین ایستاد اما


وقتی دل به نسیمی داد شکست


 


بین ادمها فقط بعضی ها هستن که بارونو میفهمن -بقیه هم فقط خیس میشن؟

 

 

 

 
 
هرکس که غریب است خریدار ندارد ...
سرگشته وتنهاست دگر یاری ندارد...
دانی که چرا نیست ز مانام ونشانی؟
چون هیچکس با زمین خورده دگر کار ندارد...
 
 
 
دیگـــــــــــــر سکوت هایم ســـــــــــرد شد....
نه به ســــــــــردی هوا....
نه به ســـــــــردی دستانت......
به سردی لحنت...سکوتم سرد شد....
سرد..سرد ...سرد...
تو با لحن سردتت دلم را اتش زدی.....
و من هم با نگاه ســــــردم....دنیا را خاکســــــتر خواهم کرد
تقصیر من نیست..
تو به من اینگونه اموختی..

پریشان حالی

کتاب سرنوشت برای هر کسی چیزی نوشت

نوبت به ما که رسید قلم افتاد…

دیگر هیچ ننوشت!

خط تیره گذاشت و گفت:

تو باش اسیر سرنوشت…

 

طلب دارم ،

از زندگی

تمام آرامشم را

مرگ ، که دیگر حقم بود...
 
 
 
 

این لحظه های تمام نشدنی

برایم سخت میگذرند…

نبضم کند میزند…

قلبم تیر میکشد…

دارم صدای خورد شدن احساس پاکم را …

لابه لای چرخ دنده های زندگی میشنوم…

آری خورد شدم به جرمی که نمیدانم…

 

 

من ناامید نیستم!!!
 
هر شب پر از امید میخوابم...
 
هر شب میخوابم به امید اینکه دیگر بیدار نشوم!!!
 
 
 
 

می‌پرسم  چرا  چرا  چرا

و صورتم را در دست‌هایم  پنهان می‌کنم

چرا این دست‌ها

نتوانستند کاری کنند

جز پنهان کردنِ صورتم...

 

ای کاش درخت بودم

زبانم  زبانِ سکوت بود

تا سکوت تو را می فهمیدم

مثل زبان گنجشکی تنها

که حرف پاییز را فهمیده است..

 

 

گــاهــــی

آنـکـــس کــــه مــــی خَـنــــدد و مـی خـنـدانــــد

مـــــــــی خـواهــــد حَـواسِـت را از چـشـمـانِ گــریــانـش پــَرت کـنـد

 

به سلامتی تمام دردهایم.....که هیچوقت تنهام نمیذارن

به سلامتی زانوهایم که این روزها خیلی بغلشون میکنم..........

به سلامتی اشک هایم که اینروزها جای باران برایم میبارند............

به سلامتی معده ام که روزی یه مشت قرص هضم میکنه..............

به سلامتی خودم که هرکی از راه می رسه زخمی میزنه ....

منم اصلا به روش نمیارم...................

 

نمیدونم چرا هر لحظه از زندگیم شده یه بغض که همیشه در گلو فرو میرود و بالا نمی آید